ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي پيامبري باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مي آمد كه بگويد: “پدرت فدايت دخترم!“ .
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي پيامبري باز كرده بود كه هر غروب مي آمد كه بگويد “ شادي دلم“ ، “ پاره ي تنم “ .
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي پيامبري باز كرده بود كه مي خواست برود سفر و آمده بود زير گلوي او را ببوسد.
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي پيامبري باز كرده بود كه پي “ كساي يماني“ مي گشت تادر آن آرامش يابد.
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي پسرش حسن عليه السلام باز كرده بود “ جدت زير كساست، برو نزديك“.
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و به حسين عليه السلام خسته از راه آمده گفته بود “ نور چشمم“ ، “ ميوه ي دلم“ ، “جد و برادرت زير كسايند“.
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و در را روي علي عليه السلام باز كرده بود. روي علي عليه السلام
كه بي تاب مي گفت “ بوي برادرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم
مي آيد“.
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار يعني آيا در را روي جبرئيل خودش باز كرده بود؟
ايستاده بود پشت همين در تكيه داده به همين ديوار و ....
ادامه مطلب

