سلام!
حال من خوب نیست اما همیشه برای سلامتی شما شمع روشن میکنم .
راستی مادرم دعای عهد درس میدهد به ماهی های حوض زنگهای تفریح هم حافظ میخواند و تفال میزند و میگوید : مگر حافظ همین یک شعر را دارد؟ بعد میخواند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید
این از خانه.....
دو سه جمله ای هم از روز گارمان برایت بنویسم.
نمی دانم چرا آسمان بخیل شده است نمیبارد.
زمین سنگدلی میکند نمیرویاند .
کوچه ها امن نیستند .
نماز زمین گیر شده است .
نپرس موریانه ها چه به روزگار مسجد آورده اند .
مردم جمعه های خودشان را به چند خنده ی نافرجام می فروشند .
هیچ حادثه ای ذائقه ها را تغییر نمیدهد.
از همه تلخ تر اینکه...![]()
عصرهای جمعه دلم نمیگیرد.
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجایی؟ هر جا هستی زودتر بیا .
از بس شما را ندیده ایم چشمانمان هرزه شده است . بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد ندبه خوان های مسجد پیر تر شوند .
عجیب دلم هوای تو را کرده است .
دوست دارم باز هم برایت بنویسم اما یادم آمد که به شمعدانی ها آب بدهم تا دستهای سبزشان را رو به آسمان بگیرند و برای تو دعا کنند.![]()





