تبليغاتX
مسیحای من

 سلام!

 حال من خوب نیست اما همیشه برای سلامتی شما شمع روشن میکنم .

راستی مادرم دعای عهد درس میدهد به ماهی های حوض زنگهای تفریح هم حافظ میخواند و تفال میزند و میگوید : مگر حافظ همین یک شعر را دارد؟ بعد میخواند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید         که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش         زده ام فالی و فریادرسی می آید

این از خانه.....

دو سه جمله ای هم از روز گارمان برایت بنویسم.

نمی دانم چرا آسمان بخیل شده است نمیبارد.

زمین سنگدلی میکند نمیرویاند .

کوچه ها امن نیستند .

نماز زمین گیر شده است .

نپرس موریانه ها چه به روزگار مسجد آورده اند .

مردم جمعه های خودشان را به چند خنده ی نافرجام می فروشند .

هیچ حادثه ای ذائقه ها را تغییر نمیدهد.

از همه تلخ تر اینکه...

عصرهای جمعه دلم نمیگیرد.

نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجایی؟ هر جا هستی زودتر بیا .

از بس شما را ندیده ایم چشمانمان هرزه شده است . بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد ندبه خوان های مسجد پیر تر شوند .

عجیب دلم هوای تو را کرده است .

دوست دارم باز هم برایت بنویسم اما یادم آمد که به شمعدانی ها آب بدهم تا دستهای سبزشان را رو به آسمان بگیرند و برای تو دعا کنند.

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |
 

نگاه مردم اینجا اسیر رنگ و لعاب است     تو ساده ای و سپیدی بدون نقش و نگاری

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 2:57 بعد از ظهر |
فردا جمعه است...

جمعه ای دیگر...

شاید جمعه ی موعود باشد

شاید هم ...

انتظار جمعه ای را میکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههای غیبت سرازیر شود تا آن کوزه ی حسرتی را که  عمریست اشکهایم درون آن انباشته میشود را به دریا بریزم و سبکبار تن خسته ام را در زلال آن بشویم. 

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:52 بعد از ظهر |
 

دختری دلش شکست

 رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست

 رفت و هر چه داشت یعنی آن دل شکسته را

 توی کیسه زباله ریخت پشت در گذاشت

 صبح روز بعد رفتگر لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید

  ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید

 چیزی از کنار چشمهای خسته اش قطره قطره بی صدا چکید

 رفتگر برای کفتر دلش آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

سالهاست توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر سالهاست عاشق است....

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:44 بعد از ظهر |
 

راز اشک چکیدن است

رازهای واقعی راز برملاست

مثل روز روشن است

راز این جهان "خداست"

اما.....

راز تو ؟

راز مسیحای من ؟

راز انتظار ؟

راز جمعه های صورتی رنگ ؟

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |
 

اگر باز از دست من دلخوری بیا این "ببخشید " هم مال تو

نرو صبر کن یک کمی صبر کن بیا اصلآ این دل دلم مال تو

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:21 بعد از ظهر |
 

مسیحای من! میخواهم دلم را چاهی کنم تا تو در آن سخن بگویی....

آرزویم پر زدن  آن سوی پرده ی آسمان است  و دیدن آخرین قله ی کهکشان....

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |
 

می روی سفربرو ولی زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده ای که رو به نور کرد

میروی ولی به ما بگو

راه این سفر چه جوری است؟

از دم حیاط خانه ات

تا حیاط خلوت خدا

چند سال نوری است؟

راستی چرا مسیر این سفر روی نقشه نیست؟

شاید اسم این سفر که میروی زندگیست!

توی دستهای ما یک سبد جواب کال

تو رسیده ای و میروی

باز هم به شهری از علامت سوال

جز دلت که لازم است

هیچ چیز با خودت نمی بری ...نبر ...ولی

از سفر که آمدی

راه با خودت بیار راههای دور و سخت

خسته ایم از این همه

جاده های امن و راههای تخت

می روی سفر برو ولی زود برنگرد

مثل آن پرنده باش ....

آن پرنده ای که عاقبت

قله سپید صبح را فتح کرد.....

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:13 بعد از ظهر |
آفتاب توی آسمان آفتاب میشود

ابر هم بدون آسمان فقط چند قطره آب میشود

پس تو ابر باش و آفتاب

قول میدهم که آسمان شوم

یک کمی ستاره روی صورتم بپاش

سعی میکنم شبیه کهکشان شوم

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:4 بعد از ظهر |
 

سالهاست دیر کرده ای .....اما نه تو به موقع میرسی و من سالهاست دیر کرده ام....

کاشکی اشک مرا می دیدی....

بال پرواز من پاره پاره است....

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:1 بعد از ظهر |
یاس خوشبوی نرگس

گل طه

مسیحای من

دیروز تو امروز تو فردا نیز تو...

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 4:47 بعد از ظهر |
 

میگن امام غائب موقع غیبت مثل خورشید پشت ابره.....

میگن یک گناه یک لحظه تاخیر در فرج ...

میگن بالاخره مردی می اید ز خورشید ...

میگن بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین...ان کنتم مومنین ... ان کنتم مومنین...

میگن اگر بخواد بیاد تا قبل از ظهر جمعه میاد اما...

تا حالا چند تا جمعه و قبل از ظهرش رو گذروندیم ؟ اصلا کسی به این چیزا فکر میکنه؟

معلومه که فکر میکنه.. ما همه بچه مسلمون! بچه شیعه! منتظر! عشق حضرت! با چشمهای خیس!دعا میکنیم! گناه نمیکنیم! چقدر ما خوبیم! چقدر....

اینجا فرش است صدای ما رو از زمین میشنوید از پایین ترین نقطه ی عالم هستی ...اما بر روی همین زمین شریفترین مکانها نفس میکشند و جمعه های صورتی رنگ را غروب میکنن با دلی شکسته و دردمند در فراق یار میگریند ...

جمکران

جمکران یکی ازآنهاست " شرف المکان بالمکین " درسته ؟؟؟

این مطلب رو وقتی نوشتم که توی جمکران روبه روی گنبد فیروزه ای رنگ حضرت نشسته بودم.چه حال و هوایی

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |

 انتظار پاسخی است به«چگونه زیستن» اما برای «چرا زیستن» تفسیری جز در کتاب ظهور تو نیافتیم. این سطرهای بی معنا را تفسیر و تاویل به دست توست.ای همه خوبی و لطف روی به کدامین کعبه نماز عهد بگزاریم که تو خود مقصود کعبه ای  و موعود قبله.

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 3:39 بعد از ظهر |

 این مطلب رو می خواستم اول وبلاگ بنویسم اما نشد و حالا میگم تمام مطالب وبلاگ و محتویاتش رو...

پیشکش به آنان که با آرزو زیستند و از درس انتظار یک جمعه غیبت نکردند.

 

 

+ نوشته شده توسط ارمیا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |